|
خدا بخواد بر می گردم...
|
مهمترینشون...
اگه ۶ سال غصه خوردی و به خودت ظلم کردی...۶ سال به جاش تلاش کنو به من پناه بیار...یعنی ۶ برای ۶!..
در ارتباطاتت تغییر بوجود بیار...به همه به چشم دوستی نگاه کن و سعی کن با همه دوست بشی...
عاشق ایستادگی و مقاومت و تحمل سختی ها باش..و به هر سختی به چشم آزمایشات من نگاه کن...بعدش هم برای پاس کردنشون بیا پیش خودم....
یادت هم نره که بهترین دوستت منم...هر وقت دلت گرفت فقط بیا پیش خودم...
سلام خدا جون...سلام حبیبی....سلام ای بهترین دوست من.....
ای کسی که تو تنها برای من کافی هستی...ای کسی که با تو نیاز به هیچ یار و همدمی ندارم...
تازه دارم می فهمم که چه اشتباهی کردم...باید تو رو باور می کردم...خیلی زودتر از اینها...
ولی خودت می گی نا امید نشم...خودت می گی اگه واقعا پشیمونی و قصد بازگشت داری ... من از خودت به بازگشتت مشتاق ترم...
خودت می گی اگه یه قدم بیای ...۱۰ قدم میام...
خدایا دستم رو بگیر...تا همین راه رو ادامه بدم...خدایا انرژی ای که باید داشته باشم رو دوباره بهم بده...جوونی و شور و نشاط رو دوباره بهم عطا کن...منو ببخش حبیبی!...
تو حالا بهترین دوست منی...کسی که هر لحظه هوامو داره و مواظب یه وقت زمین نخورم...
خدایا دلم رو به تو گرم می کنم...به عشق و به امید تو تلاش می کنم...به هرچی هم پیش بیاری و قسمت باشه راضیم...و می دونم که تو منو به هر سمتی ببری یه خیری توش هست...
و تو بخشنده ترینی...تو از همه لحاظ ترین ترینی!!!....
و می دونم که تلاش هیچ بنده ای رو بی جواب نمی زاری...
دیگه به عشق تو کار می کنم....درس می خونم...و از خودم مایه می زارم...به عشق تو واسه نماز پا میشم...و راز ونیاز می کنم...فقط با خودت....درد و شادیهام رو می زارم واسه خدت...پس خودت جوابم رو بده و دلم رو شاد کن....
تو بهترین دوست منی...
خدا گاهي از يه جايي برات مياره كه اصلا" به ذهنت هم روزي خطور نمي كرد.خداتو فراموش نكن.هروقت عشق به خدا رو بالاتر از هر چيزي دونستي اونم پا به پات مياد رفيق.
شاد باشي.
و نمه نا چیزی گفت که تکونم داد...
آیا خدا واست کافی نیست؟!
تنهايی را دوست دارم زيرا بی وفا نيست ... تنهايی را دوست دارم زيرا عشق دروغی در آن نيست ... تنهايی را دوست دام زيرا تجربه کردم ... تنهايی را دوست دارم زيرا خداوند هم تنهاست .. . تنهايی را دوست دارم زيرا.... در کلبه تنهايی هايم در انتظار خواهم گريست و انتظار کشيدنم را پنهان خواهم کرد
وقتي کوچيک بوديم دلمون بزرگ بود ولي حالا که بزرگ شديم بيشتر دلتنگيم ............کاش کوچيک مي مونديم تا حرفامون رو از نگاهمون بفهمن نه حالا که بزرگ شديم و فرياد هم که مي زنيم باز کسي حرفمون رو نميفهمه
زندگی عشق است افسانه نيست آنکه عشق راآفريد ديوانه نيست
عشق آن نیست که هر لحظه کنارش باشی عشق آن است که پیوسته به يادش باشي
دوست داشته باش و زندگی کن!زمان برای همیشه از آن تو نیست
----------------------------------------------
چقدر سخت است منتظر کسی باشی که هیچ وقت فکر آمدن نیست!
------------------------------------------
روحی که یک بار سایه خدا را دیده باشد ، هرگز از اشباح ابلیسان نخواهد ترسید
--------------------------------------------------------
-------------------------------------------------
اگه مثل اشک تو چشمام بودی برای نگه داشتنت تا آخر عمر گریه نمیکردم
------------------------------------------------
می دونستی اشک گاهی از لبخند با ارزش تره؟ چون لبخند رو به هر کسی می تونی هدیه کنی اما اشک رو فقط برای کسی می ریزی که نمی خوای از دستش بدی
-----------------------------------------
هر گاه دیدی در اوج قدرت هستی به حباب فکر کن!
-------------------------------------
نازم به ناز آن کی که ننازد به ناز خویش / ما را به ناز فروشان نیاز نیست / تا خدا بنده نواز است به بنده چه نیاز است!
--------------------------------------
اگر تمام شب را در حسرت از دست دادن خورشید سر کنی لذت دیدن ستاره ها رو هم از دست می دهی!
---------------------------------------------
هيچ وقت راز دلت رو به چشمات نگوچون گريه ميکنه و راز نگهدار نيست!!!
----------------------------------------------
زندگي آرام است، مثل آرامش يك خواب بلند.
زندگي شيرين است، مثل شيريني يك روز قشنگ.
زندگي رويايي است، مثل روياي ِيكي كودك ناز.
زندگي زيبايي است، مثل زيبايي يك غنچه ي باز.
زندگي تك تك اين ساعتهاست، زندگي چرخش اين عقربه هاست، زندگي راز دل مادر من ،زندگي پينه ي دست پدر است، زندگي مثل زمان در گذراست...
---------------------------------------------------
حرفهايي هست براي نگفتن و ارزش عميق هر كسي به اندازه ي حرفهايی است كه براي نگفتن دارد و كتاب هايی نيز هست براي ننوشتن و من اكنون رسيده ام به آغاز چنين كتابي...
|
خدایا چه حسی داشت اون عشق...
بهترین حس بود...موهای بدنم سیخ می شد...احساس می کردم انرژیم هزار برابر شده...
چه حس عجیبی بود....
تو چشاش نگاه میکردم و وقتی چشم تو چشم می شدیم...یهو قلبم تند تند میزد...
زیباترین و بهترین حسی بود که تو عمرم داشتم...احساس می کرئم با اون به هرجا بخوام می تونم برسم و پله های خوشبختی رو یکی یکی طی کنم...
ولی من با عشقم نموندم...نشد و به آرزوم نرسیدم....و داغون شدم...تمام زندگیم سیاه شد...
از همه چیم افتادم...
اینقدر گریه کردم و غصه خوردم که حتی اشکم هم در نمیاد...حتی دیگه نمی تونم غصه بخورم...
احساس می کنم دیگه فکرم قفل شده...من خیلی کوچیک موندم...کوچیکه کوچیک...حتی بچه ها هم منو سرکار می گیرن....حتی جواب اونارو هم نمی تونم بدم....
احساس می کنم دیگه هیچ وقت نمی تونم عاشق بشم....احساس می کنم دیگه هیچکی مثل اون نمی تونه اون حس رو تو دل من بیاره..
آرزوهای زیادی داشتم...ولی...
ولی الان تنها آرزوم اینه که این حس عاشقی همونطور و با همون قدرت دوباره بیاد سراغم...
خدایا...یعنی میشه مثل گذشته..مثل اون لحظات اونجوری و به همون زیبایی ...عاشق بشم؟؟؟
اگه به این حس برسم...تموم آرزوهام برام هیچ می شن..می تونم به همه چی برسم....
من چندین سال هست که حسرت اون عشق به دلم مونده.....خدایا من فقط همین رو ازت می خوام...اینکه دل منو از اول خلق کنی....من فقط همینرو می خوام...
نذار که دل مرده بمونم......خداجون من باید برگردم...می دونم که تو از خودم به بازگشتم مسر تری...
حبیب من دل بده...ولی این دفعه دلی بده که فقط مال خدم و خودت باشه!...نه یه مخلوق ناچیز تو که همه چیش رو از تو داره!...
نمی دونم چرا دیگه نمی تونم شاد باشم..نمیتونم بخندموونمی تونم بگردم....نمی دونم چرا همیشه احساس شکست و بدبختی دارم..نمی دونم چرا بعضی وقتها دلم میگیره و می خوام خودم بکشم..ولی جرات اون رو ندارم...
نمی دونم ..نمی دونم...نمی دونم....اینکه چرا بعضیها ناخواسته گرفتار می شن درحالی که هیچی حالیشون نیست و بیچاره ها هیچ گناهی ندارن...بعدش هم که دیگه می خوان بیان بیرون ..انگار که اصلن همچین کاری محاله...هرچقدر تلاش می کنن نمی تونن...
ولی من هیچ وقت ناامید نشدم..گرچه تا اینجا نزول کردم و لی همیشه ته دلم امیدوار بوده و خواهد بود...به اینکه بر می گردم و از اولم هم بهتر می شم..ولی نکته اینجاست که اینا همه آزمایشن و من راه رو گم کرده بودم...من فراموش کرده بودم که یه کسی دارم که آخرشه!...آخره مرام و مردونگی!...انده کرامت و بخشندگی....ته زیبایی و بنده نوازی!...اون هیچکی جز بهترین دوست من نیست....
نمی دونم چرا قسمت می کنم روزهای خوب زندگیم...
چرا تو اول قصه همه دوسم میدارن...
وسط قصه میشه سر به سر من میزارن...
تا می خوات قصه تموم شه همه تنهام میزارن...
می تونم مثل همه دو رنگ باشم دل نبازم...
می تونم مثل همه یه عشق بادی بسازم...
تا با یک نیش زبون بترکه و خراب بشه...
تا برن جمعش کنن حبابه دل سراب بشه...
می تونم بازی کنم با عشق و احساس کسی...
می تونم درست کنم ترس دل و دلواپسی...
می تونم دروغ بگم تا خودمو شیرین کنم...
می تونم پشت دلا قایم بشم کمین کنم...
ولی با این همه حرفا باز منم مثل اونام...
یه دروغگو میشمو همیشه ورد زبونام...
یه نفر پیدا بشه به من بگه چکار کنم...
با چه تیری اونی که دوسش دارم شکار کنم...
من باید از چی بفهمم چه کسی دوسم داره...
توی دنیا اصلن عشق واقعی وجود داره؟!
مثلا همین فوتبال ...چرا الکی بیام روش وقت بزارم و بعد باخت تیم محبوبم کلی زجر بکشم و اون روزم و چند روز بعدش الکی خراب بشه...دیگه نمی خوام بهش وابسته باشم...چیزی که چه لذتش و چه غمش چند روز باهات و بعدش هیچی فراموش می شه...می خوام دنبال چیزایی برم که توش لذت واقعی باشه...لذتی که خیلی سالهای پیش اونارو تجربه کرده بودم..ولی مدتیه که طعمشون رو فراموش کردم...
می خوام برگردم و عوض بشم...می خوام برم سراغ همون دوست قدیمی...همونی که از اونم ..دوباره پیشش برمی گردم...همونی که بهترین دوستمه...می خوام بشم همونی که اول بودم...می خوام برگردم به اصل خودم...باید یسره تصمیم بگیرم...بعضی تصمیما خیلی کوچیک بنظر می رسن ولی اثر بزرگی دارن...من همین الان تصمیم می گیرم که برد و باخت هیچ تیمی و هیچ کسی دیگه واسم مهم نیست...چه تیم ملی باشه...چه استقلال باشه...چه هر تیم دیگه...دیگه خسته شدم...از هرچی بازیکن و فوتبال......
خداحافظ برای همیشه!